تبليغاتX
من از ستاره سوختم



























من از ستاره سوختم

گفتم مادر ! ... گفت : جانم

گفتم درد دارم ! ... گفت : بجانم

گفتم خسته ام ! ... گفت : پریشانم

گفتم گرسنه ام ! ... گفت : بخور از نانم

گفتم کجا بخوابم ! ... گفت : روی چشمانم

اما یک بار نگفتم

مادر من خوبم

                  شادم ... !

همیشه از درد گفتم

و از رنج ... !

                      ... مادر دوستت دارم ...

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 15:25 توسط پریسا | |

ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غرق مستی  دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کردن

شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 14:29 توسط پریسا | |

گمان می کنم

هر انسانی

روزی ،

جای خالی دوست را حس خواهد کرد ؛

شاید روزی که

                   تنها

کفش های خالی اش مانده باشد ...

نوشته شده در شنبه چهارم تیر 1390ساعت 16:35 توسط پریسا | |

کاش می شد که کسی می آمد / باور تیره ما را می شست

و به ما می فهماند دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست / بهترین وقت همان لبخند است

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

                                        که هنوز انسانیم

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:56 توسط پریسا | |

قطار می رود ... تو می روی ... تمام ایستگاه می رود ....

و من چقدر ساده ام که سالهای سال ، در انتظار تو ، کنار

این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام !!!


                                                                      مرحوم قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت 14:56 توسط پریسا | |

گاه بیان احساسات

دشوار است 

ولی می خواهم بدانی

که تا چه حد دوستت دارم

صبح هنگام که چشم می گشایم

و تو را در کنار خود می بینم

از با تو بودن

شادمان می شوم


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه نهم فروردین 1390ساعت 11:58 توسط پریسا | |

رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را " تنها " بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزار دهنده ای ست " تنها " خوشبخت بودن


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 10:33 توسط پریسا | |

باز خواهم گشت

همراه با بهاری که در راه است

با پرستوهای عاشق

جوانه خواهم زد

با سرخ ترین گل های دشت

مرا به یاد بسپار


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم بهمن 1389ساعت 15:10 توسط پریسا | |

هوا گرفته بود .

باران می بارید .

کودکی آهسته گفت :

خدایا گریه نکن درست میشه ...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 15:59 توسط پریسا | |

بگذار آن باشم

که در کوهساران با تو گام بر می دارد

بگذار آن باشم

که در کنار تو گل می چیند

بگذار آن باشم

که از ژرفای احساسات خود به او می گویی

بگذار آن باشم

که رازهایت را به او می گویی


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 12:5 توسط پریسا | |

Design By : Night Melody